تا بی نهایت


پرواز کن
تا بی نهایت
تا عشق
تا اوج دیدار

صفحه اول
پروفایل
بایگانی



  RSS 2.0


افزونه پخش

خدای من

روزی روزگاری چندی مشغول به کل کل! بودند...

یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است.

هرجا میرود او را "پدر" خطاب میکنند...

مرد دوم گفت : من پسری دارم که اسقف است

وقتی جایی میرود به او میگویند " سرورم"!

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است

وقتی وارد جایی میشود او را "عالیجناب" صدا میکنند.

مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است

وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!

..

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم.

178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61 ، دور باسنش 92 سانت ،

با موهای بلوند و چشمهای روشن . وقتی وارد جایی میشود میگویند : " خدای من ! "

..

  
یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
    comment نظر    +

به مناسبت محرم

روزهای محرم برای ما روزهای خاطره انگیزی است.

بچه که بودیم با سروش خاله زاده ترک دوچرخه می زدیم

و در کوچه های محله خاوران ، محله مادر بزرگمان پرسه می زدیم

عملیات سرکشی و رصد خانه ها را انجام می دادیم

تا کشف کنیم کدام خانه برنامه " نذری و آش و حلیم " در پیش دارد !

در مرحله بعد با زنبیلی از سطل ماست ! ظرف خالی کشک !

و یک بار هم فکر کنم تشت کوچک حمام ! وارد عمل می شدیم.

و چون زبر و زرنگ هم بودیم

به سرعت برق و باد از یک جا که می گرفتیم به خانه می رساندیم

و به این تفریح سالم خود ادامه می دادیم.

واقعا فکر می کردیم هرچه بیشتر جمع کنیم بیشتر به ما افتخار خواهند کرد !

شب که می شد خاله ها و دایی ها هم از هیئت ها بر میگشتند

و خلاصه انبوهی نذری داشتیم از انواع مختلف !

تاسوعا و عاشورا که می شد همه در سر کوچه مادر بزرگ در خیابان نفیس بودیم

تا دسته های عزاداری بیایند و بروند و هم به شربت و شیرکاکائوها برسیم...

از آنجا که بچه بسیار مثبتی بودم ! در دسته های محله خودمان هم حضور داشتم

خلاصه آزادی داشتیم برای خودمان ! 11 شب بیرون میرفتیم 3 نیمه شب برمیگشتیم

تا جایی که به خاطر دارم یکبار هم هنگامی که دسته عزاداری مشغول استراحت بود

چلچراغ هیئت بر سر ما فرود آمد و همه چراغهایش خورد شد و همه متعجب بودند

از اینکه سالم ماندیم !

 

اما حکایت این روزهای ما بر این است که

والده ی محترمه ما همچون بانوان دیگر به دنبال رزق و روزی و کسب جایزه می رود !

یک بار با چند پرس قرمه سبزی برمیگردد یکبار با چند پرس قیمه سیب زمینی !

و حکایت می کند از مردی که نذری پخش می کند

و این بانوان شکم پرست بی دین ! به دورش می گردند

از این دستش یک پرس نذری می گیرند یک دور می زنند و از دست دیگرش باز میگیرند !

اگر شکم پرستی هم نباشد به خاطر رضای خدا که نیست !؟

دقیقه 90 وارد هیئت می شوند و با نصف غذای کل هیئت خارج می شوند !

خیال می کنند با نذری های بیشتر از شر پخت و پز خلاص می شوند !

در اقدامی جالبتر هم با خودکار بر روی هر ظرف می نویسند که داخل آن چیست

که دیگر زحمت باز و بسته کردن در ظرف ها هم نباشد.

آخر ماه که می شود وقتی در یخچال باز می شود 40 پرس غذا داریم

و در فریزر 30 پرس دیگر !

و اینجاست که می فهمی ظرفیت یک یخچال ساید بای ساید چقدر است !

و این یک مهارت است که بتوان در جای تخم مرغی یخچال 2 پرس غذا هم جا داد !

هرچه به ایشان نصیحت می کنیم به ظرفیت ها فکر کنید گوش نمی دهند که نمی دهند

در آخر هم مواد دیگر درون یخچال راهی بالکن می شوند...

 

خلاصه محرم روزهای خوبی است از اینکه همه جور دیگری هستند...

  
پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
برچسب : خاطرات ، محرم
    comment نظر    +

بازگشت به کنج

وبلاگ جاییست که رانده شدگان را هم می پذیرد..

برای وقتی که از همه جا بریده می شویم...

پس دوباره باز خواهیم گشت

به کنج خلوت خویش

دوباره خواهیم نوشت

از سر تنهایی..

از جدایی ها...

چه عالم غریبی داریم ما آدم ها...

  
پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
برچسب : روز نوشت
    comment نظر    +

بازگشت

یادداشت هایی را از گذشته منتقل کردم

به خاطر حس تعصب قالب وب قبل را دوباره احیا کردم

پس دوباره خواهم نوشت

__________________

تاریخ مطالب گذشته هم مربوط به زمان نگارش آنهاست.

 

  
چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
برچسب : یادداشت
    comment نظر    +

← صفحه بعد